درباره
نامم امبر رضایی است. در نازیآباد تهران بدنیا آمدم. کودکی را در خیابانهای خاکی هفتسنگ بازی کردم. در دبستان سپاهدانش (اکنون نام دیگری دارد) ابتدایی را خواندم. کتابخانه کانون پرورش در پارک چهارم آبان (اکنون سیزده آبان) مفر و پاتوقی بود در ابتدای راهنمایی. در موسسه فرح (اکنون شریعتی) راهنمایی را خواندم. همانجا به دبیرستان رفتم که انقلاب شد و موسسه دیگر مختلط نبود و طعم دخترتنها از پشت دیوار آهنی نوکشیده میان موسسه گوارا بود. انقلاب نوجوانینیم را سرخ کرد و همه کارهای آندوره را در دورههای بعد کردم. شبهای آتش پدافند در تاریکی تهران صدام را دشنام دادم و هوای گواری تهران را با ترس تنفس کردم. در بهاری دیگر چند ماهی شمال شهرنشین شدم و پشت باغ سید ضیا (اکنون برج شده) اقامت داشتم. بهار چند سال بعد میهن را برای همیشه به وسوسه فرنگ ترک کردم. پس تنها راه زندگی را جستم و یافتن هر کدام هزینه گزافی برای عمر دیگر نه جوان من داشت.
خلاصه: در دهه چهل و در بحبوحه انقلاب سپید بدنیا آمدم. در دهه پنجاه نوجوانی و انقلاب و عشق را چشیدم. دهه شصت به زندان و فرنگ و درس و زن گذشت. دهه هفتاد درگیر کارمندی و درد نان بودم که پدر شدم. دهه هشتاد مرگ چهره رشت نمودمم و آغاز میانسالی بود و سرگردانی تازه هویت و آفرینش، و هنوز دوار آنم. همین.



