هر چیز را پایانی است
بهار و زمستان را، عشق و مستی را، سرور و سوگ را، وصل و جدایی را، زندگی و بودن را و گرمای یک روز زیبای تایستان را. هر چیز را پایانی است. ناپذیرفتن یک پایان انکار آغاز است. بیآغازی سرگردانی است. یار دیرین دیگر نه یار دیرین است. تنها با تیرهگیها. عشق در میان ما هماره با جنس دیگر آغشته است. دوستی را عشق ننانیم. دوستی اما چون گسست غم سنگین گسست را تاب نیآوریم ودامان نفرت گیریم. چه گر به گسست دوستی گریه کنیم کودکیم و کودکی را کوچک پنداشتیم. غمگین از مرگ یادها. مغرور از تنهایی.
هر چیز را پایانی است. مرگ را، عشق را و دوستی را. رنج دوری آسمان خیال را تیره میسازد نیمهشبان. با سپر تنهایی یادهای فراموش شده را التیام نمیتوان داد. فراموشی خود التیام است. بیش اقیون تا التیام. سوگ یک دوستی با نقرت از برای نجات خویش آجین است. غریب ساختاری است انسان. دیری است دروغ ناپذیرفتن سایه سنگین یک آشنا را بر دوش دارم. نمیخواهم، دروغ اما التیامی رنجاور است. چونان نیشهگی سیز گیاه. وهم خیال. وهمی فریبنده. واقعیتی نگران و خاطری پریشان. نمیخواهم. تنم به پیله تنهاییم نمی گنجد. تنهایی را اما چاره نیست. تنها زاده میشوی. تنها میمیری. تنهایی را چهره نیست.
دیگر کسی سرشارت نمکند. چیزی هم نه. نه شب سرد کوهستان، نه آبی آسمان. آشنایانت نه زادهاند. زادگان آشنایت نهاند. رویا ناپایاست و شهر شادیها افسانه. سروستانها دورند و دوستان، نارفیق. هر چیز را پایانی است. بهیاد بسپر: هر چیز را پایانی است.




